سلام ِ بغض های 5 ساله را برسان
و از فرزندانی بگو که اسم پدر را جای شناسنامه
بر سر در ِ کوچه هایشان دارند
از دخترانی که گریه هایشان را مرتب کرده اند برای زیر پتو
از شهری بنویس که مناره هایش لکنت گرفته اند
و تریبون ها به جان هم افتاده اند
زنده ترین گزارش از مرگ را از هم بدزند
و دو قرن سکوت قرینه شده در لب های ملتی
که سر ِ آرزو هایشان را روی ویلچر می خوابانند ....
از یـــــــــــاد رفته اند ... شبیه سربازی که در مرز جا مانده
و اخبار پیروزی ِ کشورش را از رادیوی
به غنمیت گرفته شده ی دشمن میشنود .......
آخرش ...
تو میمانی و نوستالژی پوتین ِ پدری که پر از خاک کرده ای
و شمعدانی های سفره ی عقد ِ مادر را در آن کاشته ای ....
اگر دهانت به شهامت ِ اعتراض باز شد
به تمام دنیا بگو ...
میهمان وقتی حبیب خدا بود که جان ِخون گرم بودن داشتیم
این روز ها خون مرده ایم که در زیر پوست ِ شهر
دنبال قرص خواب ِ صد ساله میگردیم
تا پدر خوانده ها بتوانند با خیال راحت در آغوش کودکشان فیلم های جنگی ببینند

:: موضوعات مرتبط:
دل نوشته مذهبی ,
,
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4